درباره وبلاگ

......خدایا....
خدایا عاشقان تنها را حفظ کن.
خدایا تنهایان را یار بده.
خدایا دردهای تنهایی را درمان کن.
خدایا سرنوشت تنهایان را تغییر بده.
(( آمین ))
نام:غم
شهرت:سرگردان
زادگاه:ویرانه
نام پدر:رنج
نام مادر:درد
چراغم:شمع
مونسم:شب
کارم:حسرت
یارم:انتظار
دردم:فراغ
فریادم:سکوت
سقفم:آسمان
آرزوم:مرگ
ایمل ما.........
esi_danger_2005
با تشکر نظر یادتون نره
باي
فهرست اصلی
دوستایی که منو تنها نذاشتن
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،
يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،
همين يک لحظه باقي است
و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

نوشته شده توسط حاج احسان در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 16:2 موضوع | لینک ثابت
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کس
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند
پس با همه وجودم خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد
این شعر را هم نا گفته میگذارم ....
تا روزگار بو نبرد ....
گفتم که ...
کاری به کار عشق ندارم !
قیصر امین پور
نوشته شده توسط حاج احسان در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 15:43 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه ی دوستای خوبو عزیزم...
من بعد از حدود یک سال وقفه باز برگشتم که یه دسی به سرو روی وبلاگ بکشم. ازهمه ی دوستایه خوبم که این مدت که من نبودم فراموشم نکردن و به یادم بودن و نــــــظر گذاشتن واقعا ممنونم .
نوشته شده توسط حاج احسان در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 0:1 موضوع | لینک ثابت

روزگاریست همه عرضه بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگهایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشقها را همه با دور کمر می سنجند
خوب!!!!طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشقهایی که سر پیچ خیابان برسد
در این لحظه زندگی برایم ناممکن شده بود چون اون منو تنها گذاشت.

چشم به راه...
انتظار+ مرگ= عاشق همشه تنهاست
خيلي راحت دلمو شكستو رفت.

نوشته شده توسط حاج احسان در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 13:41 موضوع | لینک ثابت
پرنده بر شانه هاي انسان نشست .
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم .
تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها
را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد
اما باز هم خنديد ....
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد
انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد .
چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود
پرنده اين را گفت و پر زد .
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام
اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟
تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود .
اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .
آنوقت رو به خدا کرد و گريست .........

پرواز کن پرنده کوچک خوشبختی من ....
نوشته شده توسط حاج احسان در دوشنبه هجدهم تیر 1386 ساعت 2:22 موضوع | لینک ثابت

عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
عشق یعنی...

عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق
يعنی هرچه بينی عکس يارعشق
يعنی ديده بر در دوختنعشق
يعنی در فراقش سوختنعشق
يعنی شعله بر خرمن زدنعشق
يعنی رسم دل بر هم زدنعشق يعنی لحظه های التهاب
عشق
يعنی لحظه های ناب نابعشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق
يـــعنـی آب بـــــر آذر زدن
نوشته شده توسط حاج احسان در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت

چه شاعرانه است
وقتی شمع
به پایان خود میرسد
بی حضور گل و پروانه
و شاعرانه تر
چشمی که می گرید
بر یقینی ملتهب
از حریق ریزه باور ها...!!!

نوشته شده توسط حاج احسان در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 13:33 موضوع | لینک ثابت
همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ...
چقدر هم تنها!پاسخ
يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد
... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد ....
حرفهاي ساده من چقدر در
هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟!
من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ...
من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند.
نوشته شده توسط حاج احسان در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 16:48 موضوع | لینک ثابت
به آسمان دل نگريستم
آسماني بي ستاره و خاموش بود
اشك ريختم
فرياد زدم
تا اينكه سوسوي ستاره اي را ديدم
تنها ستاره آسمان دل ، درخشيد
آسمان را در آغوش كشيدم
چشمانم را بستم
تا تك ستاره ي روشن را تصور كنم
زيبا بود
دلنشين و عاشق بود
رنگين كمان قلبش ديوانه كرد دلم را
ساده بود و ساكت
ناز بود و نوراني
صدايش كردم
با لحني عاشقانه جوابم را داد
اما ندانست كه دل ، عاشق و ديوانه اش شد
ستاره درخشيد
دلم لرزيد و ديوانه شد
چشمانش را پرستيدم
قلبش را درون قلبم حبس كردم
توانستم به آرزوي عاشقانه قلبم برسم
آنگاه بود كه از خواب زيبا و خيالي ام بيدار شدم
و فهميدم كه خوابي بيش نبوده
اي كاش هيچگاه از خواب و خيال بيدار نمي شدم
باز چشمانم را بستم و به سرزمين عشق و ستاره ها سفر كردم
اما اين بار ، ديگر ، از خواب بيدار نخواهم شد


بی تو دلم همیشه تنگ است ، بی تو دنیا برایم سوت و کور است
بی تو شبم بی مهتاب است ، بی تو ستاره آسمان تاریک دلم خاموش است
بی تو زندگی بی مفهوم است ، بی تو عشق و عاشقی در دلم دور است
بی تو هوای دلم همیشه ابری است ، آسمان چشمانم همیشه بارانی است
بی تو زندگی برایم عذاب است ، گلهای باغ دلم همه خشک و بی جان است
بی تو دریای دلم کویری تشنه و خشک است ، آسمان آبی قلبم تیره و تار است
بی تو عشق از خانه دلم فراری است و طاغچه خانه دل همیشه خالی است
بی تو آرزویی ندارم در دلم ، و تنها آرزویم از خدای خویش بودنت در کنارم است
بی تو غروب ها برایم جهنم واقعی است ، و سحرگاه طلوع خورشید دلم خیالی است
بی تو مردی مجنونم ، بی تو موجودی پوچم ، بی تو دلی بی احساسم
بی تو جاده زندگی ام بن بست است ، و پرنده های آشیانه قلبم همه بی آواز هستند
بی تو وجودم در این دنیا بی ارزش است ، و نامم در کتاب زندگی خط خورده و
فراموش شده است
بی تو دیگر مجالی برای زندگی دوباره نیست ، آرزوی قلبم مرگ است

نوشته شده توسط حاج احسان در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت

مرا با لباس عشق در خاک گذاريد تا بفهمد تا اخرين لحظه ي زندگی
رنگ عشق او به تن داشتم. چشمان مرا باز گذاريد تا دريابد چشم در
راه نگاه زيباي او بودم تا لحظه ي مرگ. دستان مرا باز گذاريد تا
ببيند تا اخرين نفس تشنه ي اغوش گرم او بودم
نوشته شده توسط حاج احسان در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت